|
|
|
|
|
قبل هر چیز باید یه تسلیت بگم به سیاوش عزیز به خاطر کوچ پدر نازنینش. این خبر، اولین شوکی بود که دیروز بهم وارد شد. باید بگم که باز هم تو یه رفاقت کم آوردم و این بار، به خاطر اینکه تو این شرایط و لحظات سخت تر قبلی، کنارش نبودم. تمام روزهایی رو که اون شاهد مرگ تدریجی پدرش بود، من فقط می تونستم تو ایمیلهای مسخره ام، بهش دلداری بدم و ...! ما آدمها هر وقت که باید باشیم، نیستیم. دوم اینکه این آخرین پستیه که می ذارم. اگه قسمت شد و از این سوله نکبت زدم بیرون، منم مثل هدیه از یه جای دیگه و یه مردم دیگه می نویسم ، وگرنه شاید نوشتن رو برای همیشه بوسیدم و گذاشتم کنار، و این بهترین تصمیمه واسه کاری که هیچ فایده ای توش نیست. حالا دیگه تو کوچ کردن مصمم ترم ، که می دونم اینجا هیچ کس نیست که دلش به خاطر خودم، برام تنگ بشه و هیچ کاری نیست که من بتونم و بخوام که انجامش بدم. تحمل غربت، توی غربت آسونتره تا ولایت. خیلی سخته که آدم وسط همزبوناش غریب باشه! و سوم ... من همیشه آدمها رو دوست داشتم و دلم واسشون تنگ شده، حتی اونایی رو که اصلا نتونستم ببینم . گاهی اوقات یکدفعه یاد کسی که سالها قبل می شناختمش می افتم و دلم می گیره از اینکه دیگه نمی بینمش. حتی دلم واسه اون مرد اخمویی که قبل پل حافظ آبمیوه فروشی داشت و من هر روز سر راه دفتر قبلی روزنامه، ازش ساندیس می خریدم هم تنگ شده. من هیچ وقت نخواستم عمدا کسی رو برنجونم. نمی دونم چرا این رو نوشتم، شاید چون خیلی ضعیف شدم. و آخر ... به قول اون مرد نابهنگام « آنچه مرا نکشد، بی تردید قویترم خواهد کرد.» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 12:47 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
« هر کجا چیز مقدسی دیدید، حتم داشته باشید که عده ای از قبل آن "مقدس" شکمهاشان را پروار می کنند.» این اعتقاد من است. تابو ها را برای این می سازند که انسان را از اوج انسانیت به ذلت بندگی بکشند، حتی اگر آن تابو قلم باشد. من، انسانم و محور همه چیز، و این اساس خلقت من، به عنوان شاهکار خلقت تنها خالق مطلق جهان است.این منم که اخلاق را، عرف را و هر آنچه را که موجب افتخار و یا حتی بندگی من است می سازم، و حتی این منم که به اعمالم به نام خدا و سایر "مقدسات"، از جمله مذهب و اخلاق، مشروعیت می دهم تا خودم را در پشت هر آنچه که خودم نقدناپذیر و غیر قابل نفوذش کرده ام ، پنهان کنم. قلم ، برای من وسیله ای است برای پاره کردن تمام این دلقهای انسان ساخته . وسیله ای برای نمود آنچه که هستم، به دور از تمام آن نقابهایی که دیگران برای پنهان کردن خود می سازند. پس اگر قرار است طغیان کنم، اگر قرار است به زشتیهای همان انسان، به عنوان یک انسان حمله کنم، آنچنان که خودم باشم و بدون هر گونه ریاکاری، چرا باید قلمم دروغی باشد در خدمت آنچه دیگران وسیله کرده اند برای تظاهرات آدم فریبانه، و چرا قلمم نباید بتواند آنچه را که در درونم می جوشد، بازنمایی کند؟! ما می نویسیم تا خوانده شویم، تا شناخته شویم، آنچنان که هستیم و من ، همانم که قلمم می گوید. انسانی که تنها مسحور یک چیز است: "انسان". نه آن انسانی که برساخته تخیلات رواقهای رمالان و صوفیان ودیگر تخدیر شده گان است، بلکه انسانی که ماییم، و درست به همین خاطر پست قبلی را حذف نمی کنم. آن هم گوشه ای از من بود که ریشه در من داشت و بهانه ای می خواست برای تولد و با حذفش، گوشه ای از خودم را انکار می کنم و این کاری است که هرگز نخواهم کرد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1385ساعت 0:39 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
تا به حال پیش آمده است که زیر دست یک مشت گاو زبان نفهم کار کنید؟ تا به حال پیش آمده است که از بن جگر بخواهی چند نفر را طوری جر بدهی که با هفتاد تا بخیه هم نشود به هم دوختشان؟ تا به حال پیش آمده است که مجبور باشی با یک مشت آدم دو روی دودوزه باز مادر قحبه، روزی چند ساعت سرو کله بزنی؟ تا به حال پیش آمده است که بخواهی توی صورت کل کثیف یک عده گوسفند بوگندو استفراغ کنی؟ تا به حال پیش آمده است که بخواهی بایستی وسط یک جمعیت و هر چه چیز کت و کلفت یادت می آید، حواله کنی به فلان جاهای خواهر و مادر یک عده؟ تا حالا پیش آمده است که احساس حقارت کنی از اینکه مجبوری در وضعیتی باشی که یک عده برایت تصمیم بگیرند که کلهم اجمعین، مخ و مخچه و سوادشان را روی هم بگذاری، اندازه دنبلان بز هم نمی شود؟ تا به حال شده است که یک غده یک کیلویی نفرت را جوری قورت بدهی که راه نفس و اشک و هوارت را با هم ببندد؟ امروز همه اینها برای من پیش آمد. فقط می توانم بگویم حالم خوب نیست. هر چند مثل همیشه با نوشتن این چند سطر، حالم بهتر شد، اما هنوز می توانم بگویم که حالم خوب نیست. مدتها بود که حس خستگی نداشتم، اما امشب ، دوباره خسته ام، حالم بد است و دهانم پر از تهوع. چه کار کنم؟ دوباره قورتش بدهم؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت 23:11 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
"عزیز نسین" را که می شناسید؟ همان طنز نویس ترک که فکر می کنم دو برابر سالهای عمرش توی زندان بوده و نمی دانم هنوز زنده است یا نه! فکر می کنم حداقل نسل قبلی ها خیلی خوب بشناسندش. نسین داستانی دارد به این مضمون که یک روز ناگهان توی یک شهر شایع می شود که از فردا صبح، بعد از طلوع خورشید، تمام آینه ها شروع می کنند به نشان دادن تمام آن تصاویری که تا پیش از آن منعکس کرده اند. یعنی مثلا شما هر کاری که جلوی آینه خانه تان انجام داده اید، یکدفعه مثل فیلم به نمایش درآید. خلاصه این شایعه همه شهر را به تک و تا می اندازد و همه ملت ترس برشان می دارد. مثلا خانمهای متشخص شهر، از ترس لو رفتن هزار و یک غلطی که جلوی آینه اتاق خوابهایشان با این و آن کرده اند و نمی خواهند شوهرانشان بفهمند، به وحشت می افتند و جناب شهردار هم از آنچه جلوی آینه اتاق کارش با خانم منشی آره و اینها و جراح معروف و آبرومند شهر هم از آن همه عمل سقط جنین که جلوی آینه اتاق عمل انجام داده است و ... به همین ترتیب، هرکس هر غلط صد تا یک غازی که کرده، حالا می ترسد لو برود. خلاصه قصه این که آن شب ، هاونها توی همه خانه های شهر به کار می افتند به پودر کردن آینه ها. دست آخر هم معلوم می شود که این حقه کارخانه آینه سازی شهر بوده است که برای فرار از ورشکستگی، این خبر را شایع کرده تا آینه هایش به فروش برود. اما خدایی اش ، فرض کنید یک روز واقعا یک چنین اتفاقی بیفتد. شما چند تا از این آینه ها دارید؟! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت 0:0 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
«می خوام باهات حرف بزنم». وقتی این جمله از دهان مبارک مادرم خارج می شود ، یعنی کلهم اجمعین اوضاع زیاد جالب نیست. این حضرت علیه که در جمع رفقا و دوستان به " حاج خانوم" معروف است، کلا موجود نازنینی است با چند ویژگی خاص: اول اینکه اینجانب هر غلطی بکنم که نخواهم ایشان بفهمند، حتما می فهمند! دوم اینکه در خاصیت " کن فیکون" با خداوند قادر متعال شریک است. یعنی وقتی اراده کند که کاری بشود، باید بشود. مثلا اگر حدس بزند که من ناراحتم، حتما ناراحتم، حتی اگر خودم چیزی احساس نکنم. سوم اینکه تمام دوستان و رفقا، از جنسیتهای مختلف، باید حتما یک سری با ایشان تماس حاصل کرده، خودشان را به طور کامل معرفی کنند. ریز مکالمات بعدی را خودم به سمع و نظر خواهم رساند! چهارم اینکه ... اصلا بی خیال، برویم سر اصل مطلب. این ننه ما وقتی در مورد ما خواب می بیند، خوابش ردخور ندارد.مخصوصا اگر خواب ببیند که من ناراحتم یا مثلا باباجان را خواب ببیند که از آن دنیا نگران ته تغاریشان هستند. آخرین باری که از این خوابها برایمان دید، یک چند روزی رفتم اقامت اجباری در یکی از بهترین هتلهای تهران، در یک منطقه خوش آب و هوا! لب کلام اینکه پریشب داشتم شام کوفت می کردم که حاج خانوم، یکدفعه و بدون اخطار قبلی، فرمودند که :" می خوام باهات حرف بزنم." این دفعه موضوع نه زن گرفتن بود، نه نماز خواندن و نه روزه و این خزعبلات. حاج خانوم خواب دیده بودند که عده ای گویا مارا لخت کرده بوده اند و می برده اند ما را بشلاقند ( مصدر جعلی سوم شخص جمع از شلاق زدن). حالا ایشان دیگر توضیح ندادند که چقدر ما را لخت دیده اند. به هر حال ، اخطار و التماس و تهدید، که تو داری یک غلطهایی می کنی و من می ترسم و آره و اینها. حالا شما هی بیا بگو هیچ غلطی نداری که بکنی ... مورد دوم را که یادتان هست؟ فلذا ، با توجه به ادراک پست مدرنیستی از خوابهای حاج خانوم و دستورات موکد دین مبین اسلام مبنی بر لزوم حفظ جان و سلامتی، خصوصا در این ایام ماه مبارک، در کمال صحت و سلامت عقل، موارد زیر را رسما اعلام می دارم: 1. تا اطلاع ثانوی از درج هر گونه مطلب انتقادی، اعم از سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، ادبی، فرهنگی، هنری، و نیز هر نوع اقدام به تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب در این وبلاگ معذوریت داریم. از طرفداران اینگونه مطالب مستهجن نیز عاجزانه استدعا داریم در فرصت باقیمانده از ماه مبارک ، توبه کنند، شاید - توجه بفرمایید: شاید – رستگار شوند. 2. مدیریت وبلاگ – یعنی خودم – ضمن محکوم کردن حمله هسته ای به هیروشیما و ناکازاکی، از حق مسلم ملت قهرمان کره شمالی درداشتن بمب هسته ای حمایت کرده، آمادگی خود را برای کوبیدن مشت محکم ، متوسط و ملایم به دهان داوطلبان اعلام می دارد. 3. مدیریت وبلاگ، ضمن حمایت از ابلاغیه رییس جمهور محترم در زمینه تحدید استعمال دخانیات، به منظور حمایت اشد واکید از این اقدام، تا اطلاع ثانوی، قلیان خانه "مجید اینا" را تحریم می کند. 4. همان مدیریت وبلاگ، ضمن اعلام حمایت از مواضع راستین مبارز نستوه، کارگردان خوش تیپ و روشنفکر حجیم آمریکایی ، حضرت "مایکل مور" ، از خداوند قادر متعال برای "بابی مور" و سایر اعضای خانواده بزرگ مور، طول عمر و سلامت ضد امپریالیستی مسألت می نماید. لازم به ذکر است که من املای درست مسألت را بلدم اما نمی دانم این همزه چسبان تنها کجاست. 5. من تمام عربها را عاشقانه دوست دارم. 6. مدیریت فوق الذکر، ضمن اعلام انزجار از افکار ضاله افراد معلوم الحالی چون نیچه، کافکا، مارکس، کامو، این مرتیکه بد یهودی زیمل، منتسکیو، آرنت و سایر ایادی پیدا و پنهان صهیونیزم جهانی، آمادگی خود را برای نشر و گسترش بخش ایرانی فرهنگ ایرانی – اسلامی اعلام می دارد. در همین رابطه، از کلیه اندیشمندان بزرگ مام میهن، چون برادران جوات یساری، عباس قادری، محمد رضا گلزار و خواهران نیکی کریمی، هدیه تهرانی، مهناز افشار و سایر خواهران و برادرانی که فکر می کنند یکی از نعمات خداداده شان می تواند به ما کمک کند، عاجزانه دعوت به همکاری می نماییم. 7. همان مدیریت، در همین جا خدمت تمام خواهران و برادران اعلام می دارد که با خوردن چک نخستین، نام، نام خانوادگی، نام پدر، شماره شناسنامه، آدرس، شماره تلفن و خلاصه ای از اهم و اخص فعالیتهای مورد نیازشان را لو خواهد داد. بدیهی است که این مدیریت، مسؤولیتی در قبال عواقب بعدی نخواهد داشت. در پایان، باشد که آدم شویم همگانی، پیش از آنکه نموده گردیم آدمیت را! من الله توفیق بیست و دویم رمضان سنه 1427 قمری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 1:26 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
"سایه خیال" را قبلا دیده بودم. آن روزهایی که هنوز نمی توانستم صدای "لیونارد کوهن" را روی صحنه مثلا تنها خوری عزت الله انتظامی تشخیص بدهم که آهنگ "I'm your man" را می خواند. داستان ، قصه هزارباره روشنفکر ایرانی است در تعفن آبادی که هیچ سنخیتی با آن ندارد، جز ریشه هایی که تا خرخره توی این خاک رخنه کرده اند. خدا رحمت کند حسین پناهی را ! مثل همیشه نقشهایش، توی این فیلم هم مشنگ می زند و این بار نه با اسم و رسم عاریتی، که خودش است: «حسین پناهی دژکوه». یک شاعر و نویسنده پاپتی اهل کهکیلویه و بویر احمد. حسین می گوید: « وقتی صُب تا شب مجبور باشی واسه یه لقمه نون سگدو بزنی، اونوقت خیالتم می خشکه.» و این نقش یک مکمل شبه مشنگ سه تار زن اهل دل و حافظ می خواهد با بازی حمید جبلی که تصادفا سلاخ هم هست و دو فقره کله پاچه را می دهد به پای یک دیوان حافظ و پنج فقره اش را برای یک سه تار، و تو می مانی که این ارزش هنر را می رساند توی مملکت کله پاچه و قرمه سبزی و باد معده، یا حقارتش را:«اگه حافظم زنده بود، مجبور می شد واسه سازمان ترافیک طرح تلویزیونی بنویسه!» و واقعیت! از قول عبدی، یک روزنامه نگار زپرتی لنگ نان زن و بچه می گفت: « واقعیت اونقدر گسترده اس که وقت خیالبافی واسه آدم نمی ذاره» اما واقعیت این نیست. واقعیت این است که ما شاهد آخرین مهره های تیره دم یک دایناسور مفنگی ماقبل تاریخی هستیم که گنده های نسل قبلی مان ، اولین مهره های دمش بودند که از تیره کمر سر می خوردند پایین. یعنی خیلی وقت است که کلهم اجمعین اشهد مان را خوانده اند و خبر نداریم. این دست و پا زدن به قول عربها، مذبوحانه هم محض پررویی است! اما ... اما چرا این واقعیت مثل قبل آزارم نمی دهد؟! چون می خواهم ریشه بکنم و خاک نویی پیدا کنم برای بارآوری؟ یعنی امیدوار شده ام؟ به چه؟ به اینکه گیاه بومی اینجا را ، بعد از بارور شدن، بکنی و جای دیگری بکاری و دوباره بارور کنی؟ احمقانه نیست؟ شاید، ولی ... امتحانش چه ضرری دارد وقتی که می دانی آخر ماندن خشکیدن است؟ پس ... شاید بشود رفتن را امتحان کرد با ندای halleluiah
I did my best: it wasn't much I'll stand before the lord of song With nothing on my lips but halleluiah*
*آهنگی است از همان لیونارد کوهن ، که اولین بار در کافی شاپ نشر چشمه صدای نافذش را شنیدم و بد جوری حال کردم! دیگر آنجا نرفتم ٬اما شنیدم که حضرات درش را تخته کرده اند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 18:14 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر را سالها پیش گفتم. آن روزها که تازه زده بودم به صحرای شعر شاملو و هنوز آلوده روزمره گی مزخرف زندگی نشده بودم ، و این روزها عجیب این تکه شعر روی زبان و ذهنم می چرخد ! مثل اینکه آن روزها آمده باشد که این روزها به کار بیاید. هوای غربت غمبار هق هق من را فقط خیال پریشان موجها دارند. درون خلسه ی بی تو، ترانه می خوانم چرا که می دانم ترنم تن من در سکوت تنهایی سرود نرم سر انگشت تو نخواهد بود. این روزها ... ، بی خیال! این روزها هیچ خبری نیست!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 1:27 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
تا به حال فکر کرده اید که زیباترین جلوه خلقت چیست؟ از نظر من زیباتری
توجه کرده اید؟ شاکله هنر نقاشی است و عینیت مفهوم تفاوت. بنیان تمام لذتهای بشر هم بر مفهوم تفاوت سوار است: سکس۲ را نگاه کنید!
تا به حال دقت کرده اید که اگر همه میوه ها یک طعم و رنگ داشتند، دنیا چقدر مزخرف می شد؟ یا مثلا جهانی را فرض کنید که دریاچه و آسمان و جنگل و کوه و پوست صورت آن دختری که امروز داشتی با نگاه می خوردی اش و غیره و ذلک، همه و همه آبی باشند: خدایی اش عاشق آبی هم که باشی، استفراغت نمی گیرد؟ تفاوت سطح، تفاوت رنگ، تفاوت بو، تفاوت ...،آن قدر برای ما حیاتی هستند که فراموش می کنیم چقدر حیاتی اند: مثل هوا! وقتی هم بحثش بشود، همه کله ها یکهو به سنگینی می زنند و تکان می خورند و دهان باز می کنند که: «خوب معلومه! فلان غول (شما بخوانید شاخ غول) شیکوندی اینو گفتی!» حالا همین مقوله را برای همین حضرات، بیا پیاده کن توی مفاهیم غیر مادی: توی نگرشها، افکار، اعمال و کلا توی مفاهیم انسانی! اگر قبول کرد که تفاوت یک چیز بدیهی است! خدایی اش چرا ما نمی خواهیم قبول کنیم که آدمها با هم متفاوتند و اصلا، باید متفاوت باشند؟! چرا می خواهیم همه مثل ما فکر کنند، مثل ما لباس بپوشند، مثل ما ریش بگذارند و از این چرندیات؟! چرا به اینجا که می رسیم یادمان می رود که اساس خلقت بر تفاوت شکل گرفته است و قشنگی اش هم به همین است؟ چرا از زیبایی اختلاف رنگ گلبرگ و ساقه و برگ، قدرت خداست که آخ و اوخمان را هوا می کند، اما از اختلاف دیگری با خودمان می زنیم تو خاکی کفر و زندقه و این اس و شعرجات رایج؟ چرا ما قبول می کنیم که مزه قرمه سبزی باید با مزه دلمه بادمجان و یتیمچه فرق داشته باشد ، اما قبول نمی کنیم که تو هم حق داری آنجوری باشی که می خواهی، حتی اگر مخالف آنی باشد که من هستم؟ البته من خودم جواب اینهمه چرا را می دانم. اینها را پرسیدم تا دمی تفکر کنید ، باشد که رستگار شوید!
برای اولین بار پی نوشت: 1. قابل توجه یک خواننده خاص: این کنتراست با آن کنتراست فرق دارد گلم! 2. با عرض پوزش از همجنس خواهان گرامی! من "متفاوت" بودن شما عزیزان را به رسمیت می شناسم اما به دلایل فیزیولوژیک از درکش عاجزم، فلذا بدینوسیله به تمام انجمنهای همجنس خواه داخل و خارج ایران اسلامی، اعم از خواهران و برادران، اجازه می دهم که این نظریه را رد، انکار و یا در صورت لزوم برایش تبصره، ماده واحده، بند، زیربند و از این جور چیزها صادر کنند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 23:28 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
بدنش آنقدر رنگ آب ندیده بود که انگار با همان چرکها از شکم ننه اش زده بود بیرون. بر عکس بقیه که یک لحن التماس مانند می چپانند توی صدایشان تا خرت کنند و جیبت را بدوشند، خیلی طلبکارانه توپید که:«یه فال بخرین!» . اول خواستم بی خیالی طی کنم ، نشد. عین شرخر ها ایستاده بود جلویمان و زل زده بهمان که «بخرید!». نمی دانم چرا، ولی من جلوی این بچه ها احساس عجز می کنم. یک جور احساس نکبت حقارت. انگار که شرمنده باشم از حقی که دیگران می خورند، و یا احساس بدبختی از اینکه من به هر حال با او فرق دارم. برای همین هر وقت یکی از همین بچه های چرکمرد آمده است سراغم، موفق شده در پر کردن پاچه ما! دانه ای دویست تومان بود که قرار شد دو تایش را سیصد حساب کند.هر دو را،مرغ عشق خوشگل زرد رنگی که روی دستش نشسته بود ، برایمان کشید بیرون و ...! پسر بچه با چرکهای روی دست و صورتش رفت و ما شروع کردیم به خواندن فالهایمان که اتفاقا هم ،چه بامزه جور درآمد با وضعیت ما و چقدر خندیدیم و کلا پسرک و مرغ عشقش یادمان رفت. یک بار هم اطراف میدان آزادی – چه اسم مسخره ای! – یکی از همین فالی ها آمد سراغمان. او هم یک پسر بچه چرکمرد ژولیده پولیده بود و چقدر خوشگل! آن قدر ناز و تو دل برو و بامزه بود که کف کرده بودیم ، به قول معروف! خوب، اینها که چه؟ ... من با مفهوم عدالت الهی مشکل دارم. با مفهوم جبر و اختیار آخوندی مشکل دارم. خدایی اش صد رحمت به جبرو اختیار مارکسیستی! درکش می کنی، حتی اگر مارکسیست نباشی. می توانی بفهمی "انسان مختار است ، اما در چهارچوب شرایط اجتماعی" یعنی چه! آنجا، خداوندی که برای ماتریالیستها وجود ندارد، قابل درکتر و محسوستر است تا چرندیاتی که اینجا، از آسمان و ریسمان به هم می بافند ، که شرط باورشان هم این است که اول به گوینده ایمان داشته باشی ، بعد به خدا! من روزه نمی گیرم و مدتها از آخرین باری که نماز خواندم می گذرد. دیشب مادرم به طعنه می گفت:« اگه از خدا چیزی نصیبت نشد، شاید از شیطون بشه!». به دوستی می گفتم:« مذهب، تو اشکال امروزی اش – چون من یکی که نمی دانم شکل اولیه مذاهب چطوری بوده است – آدم رو بیشتر از خدا دور می کنه تا نزدیک.» همه اینها چه ربطی به هم داشت؟ ... نمی دانم! خودتان یک کاری اش بکنید! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 1:39 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از اولین چیزهایی که تو جامعه شناسی یادت می دهند این است که انسان و جامعه بی فرهنگ وجود ندارد. یعنی طبق تعریف، هر انسان یا جامعه انسانی ، دارای فرهنگ خاص خود است واین که ما اصطلاحا می گوییم "بی فرهنگ"، در واقع مراد ما بد فرهنگی و یا ندانستن فرهنگ درست در زمینه ای خاص است، و یا یک فرهنگ ابتدایی و از این چرت و پرتها. با این مقدمه که گفتم می شود رفت سر اصل مطلب و آن اینکه: خدایی اش بعضی از این همشهریهای ما ، عجب جانورهای بی فرهنگی هستند! الان چند سال است که ما توی این "واویلا سیتی" مترو داریم؟ شکر خ زهی خیال باطل! هنوز با گذشت 8 سال از افتتاح مترو ، و به قول خود حضرات مترویی، یک میلیارد سفر با این نره غول زیر خاکی، ملت شعور این را پیدا نکرده اند که اول بگذارند مسافران تویی پیاده شوند ، بعد بچپند تو. در ساعات شلوغ، مخصوصا تو ایستگاه توپخانه، به محض اینکه در قطار باز می شود، یک گله بوفالوی زبان نفهم یورش می آورند تو و عین خیالشان هم نیست که ممکن است هزار تا بلا سر پایین تنه و بالا تنه ات بیاید. حالا تو آن وسط هی غر بزن که : "اجازه بدید ما پیاده شیم!" . فایده ندارد که! یا سگ محلت می کنند، یا عین مارموز، یک لبخند "ایکبیری" تحویلت می دهند که از صد تا فحش خواهر و مادر بدتر است در آن شرایط. خدایی اش من هر چه فکر می کنم که مشکل این ملت چیست که همه جایشان باد می دهد، به نتیجه ای نمی رسم.من که محض رضای خدا ، حتی یک مورد هم توی این ملت پیدا نمی کنم که سوهان روان و مایه ضعف اعصاب نباشد. آن وقت بیا ادعا ها را جمع کن که ما توپیم و گلیم و از یک جای سوراخ آسمان "تلپ" شده ایم و نزول اجلال کرده ایم این پایین! آخر ما به چی چی مان اینهمه می نازیم؟! حالا شما هی بگو چرا از کلمات قبیحه استفاده می کنی! خوب مثلا من به جای "یک گله بوفالوی زبان نفهم" ، چه چیزی می توانم بنویسم؟ ها؟ ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 0:7 توسط اهورا فرزام
|
|
||