|
|
|
|
|
مصاحبه ای بود که من آخرش رسیدم. یزدی به عنوان یک فسیل سیاسی ، با یک چیزی حدود چهل – پنجاه سال سابقه فعالیت و مبارزه سیاسی، با مخلفات و ماست و دوغ و سالاد، معتقد بود که حضرات دور و بر آقای "معجزه هزاره سوم" – به قول خانم رجبی – آخرین دسته ای هستند از این نوع که به قدرت می رسند. او معتقد بود که به نفع هیچ کس نیست احیای دوباره بگیر و ببند ها و قبض و بسط ها، و من جوجه روزنامه نگار، جلوی این غول پیر درآمدم که این تازه از نمی دانم چی چی سحر است و الی آخر! 2. خبر ستاره ها را خوانده اید؟ وزارت فخیمه علوم، فهرست دانشجویان را در دو گروه ستاره دار و بی ستاره به ادارات آموزش دانشکده ها فرستاده است. طبق این سیاست نوین، تنها ثبت نام دانشجویان بی ستاره بلا مانع است. دانشجویان ستاره دار ، بر حسب اینکه یک، دو و یا سه ستاره داشته باشند باید مراحلی را،از قبیل سپردن تعهد، اعلام نظر مراجع رسمی و ... بگذرانند برای ثبت نام شدن در ترم جدید. حال کردید؟ حالا می فهمید که "بوی خوش دهه 60 می یاد" یعنی چه؟ خدایی اش من یکی که نمی فهمم توی مخ این حضرات نهضتی و امثالهم چه می گذرد. یا ما پرتیم از مرحله و یا حضرات زیادی""out of garden تشریف دارند! 3. امشب به دوستی "اس.ام.اس" زدم که: « احساس مریم رو دارم ، وقتی که می خواست عیسی رو دنیا بیاره : تنها، خسته، بدنام، فراری، امیدوار و ... درد ... درد... درد» |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 1:26 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
امیربه شوخی درآمد که:« امین جان! اوضاع خرابه داداش. زودتر یه سابقه امروز دوباره امین را دیدم. رفته بودم دانشکده، که هر سال غریبتر می زند انگار، برای ما آشناهای قدیم. عمدا سر ظهر رفتم که کسی را نبینم و کسی هم مرا نبیند. حوصله نوستالژی گذشته ها را نداشتم، چون آنها که آشنا هستند می دانند دل نکندن از دانشکده ، سوگند نانوشته هفتاد و نهی هاست! امین اما ،صدایش میخکوبم کرد و دستهایمان از بالای شمشادهای بلند و متراکم دانشکده، دوباره بویی آشنا، از سالهایی نه چندان دور را حس کردند. با همسرش بود و تبریکی و مثل همیشه که به قول حمید، آدم نمی شوم، چند تا از آن "تیکه" های دوستانه! حالا که نگاه می کنم، هر "یار دبستانی" یک طرف برای خودش می چرد. می گویم می چرد چون همه افتاده ایم به تمنای زندگی. توسری خورده، ناامید، دلزده و فراری. شاید هم دارم احساس مزخرف خودم را فرافکنی می کنم. اگر بشود همه حرفهای ماسیده را گفت، آن وقت شاید خیلی ها بتوانند بفهمند که چرا این قدر از آقای گفت و گوی تمدنها، مرد لبخند و "مصالحه"، و بزرگترین دغلکار تاریخ، متنفرم. احساس بدی ندارم. شاید تنها باشم اما ، راه گم کرده نیستم. فقط ... خاطره ها ... خاطره ها خیلی اذیتم می کنند. راستی، خراش خاطره ها خوب می شود هرگز؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 23:10 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
جادوی "اوریانا فالاچی" را ، اولین بار در لابه لای صفحات زرد کتابی پیدا کردم به قطع جیبی که ورقهایش از زور کهنگی، خشک شده بودند و موقع ورق زدن، خرد می شدند و می ریختند. کتاب جلد نداشت و آن بچه مدرسه ای که تا زه سال دوم راهنمایی را شروع کرده بود، بدون آنکه اسم کتاب یا نویسنده اش را بداند ، شروع کرد به خواندن:« الیزابتا کوچک است و شکننده و شاد. تا چند ماه دیگر پنج سالش تمام می شود. او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن. ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:"زندگی یعنی چه؟"» ، و این آغاز اولین بار بود که "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" را خواندم. هنوز هم در لحظات خالی زندگی ام – یعنی وقتی که حس نداری هیچ غلطی بکنی – وقتی جلوی کتابخانه حقیرم می ایستم، این کتاب جزو اولین گزیده هاست برای تورق از سر تفنن. شاید خیلیها بگویند:« اَه ! گندشو درآوردی با این فالاچی!» ولی تقصیر خودم نیست اگر در تمام طول این سالها، حتی بعد از آنکه نوشتن، شغل و زندگی و خواب و خوراکم شد، نتوانستم خودم را از جادوی این کلمات آزاد کنم: «... و بعد به یاد بیاور که شروع کردند از صلح حرف زدن. روی صفحه تلویزیون ،آن پیرمرد ظاهر شد. چنان با مهربانی حرف می زد که انگار دنیا نواده اوست. سی و یکم مارس بود . یادت هست؟ تازه به آمریکا رفته بودم و هنوز تصویر نگاه دخترک کور را در چشمانم حف «... راستی به من بگو چه فرقی هست بین مردی که در بالکن خانه اش کشته می شود، با مردی که در خندقی کشته می شود؟ آیا عادلانه است که برای واقعه اول ، شهری را به آتش بکشند و برای واقعه دوم کبریتی هم روشن نکنند؟ به من بگو! آیا درست است که قاتلی را که با شلیک دو گلوله کسی را کشته، به روی صندلی الکتریکی بنشانند و بعد به افتخار کسانی که بدون آلوده کردن دستهایشان ، هزاران گلوله شلیک کرده اند، تمبرهای یادبود چاپ کنند؟» «... من تاریخی می خواهم که یک مرد ، به خاطر اینکه یک مرد است به حساب بیاید، نه به خاطر اینکه یک فاتح است.تاریخی می خواهم که موجوداتش، اعداد نباشند، گوشتهای مقابل توپ و تانک نباشند، بلکه انسانهایی باشند که مرگشان، مرگ هر یک نفرشان، از خشم و از درد به دور باشد، ازآتش سوزی و شورش به دور باشد.» و بعد ،" نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" و "اگر خورشید بمیرد" و ... " یک مرد". راستی، چه می شود نوشت برای مرگ انسانی که یک عمر از انسان نوشت؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 0:58 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
"ماه آرزوی کسانی است که آن را ندارند." و من این گلوله سبز و سفید و آبی را که پر است از بدی و خوبی و زندگی، و زمین نام دارد، ترجیح می دهم. می دانم ، این گلوله مسموم کننده است و تا به آن دست بزنیم و یا در آن بمانیم، می میریم. می دانم فرانسوا، زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است، ولی با نگفتن این حرف به من حق داشتی؛ و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم و باید بدون قدمی به اشتباه و بدون آنکه یک ثانیه به خواب رویم، و بدون آنکه تردید کنیم که اشتباه می کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آن را بشکنیم، آن را طی کنیم. ما که انسان هستیم و نه حیوان، ما که بشر هستیم.» و فالاچی هم مرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 1:23 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایی اش عجب مملکتی داریم! این عدالت را که می گویند، اصلش را همین جا می شود پیدا کرد. کوچه و خیابان مملکت ما عینیت برابری است! ما حتی در امور خاص هم تبعیض نداریم. مثلا زن و مردمان را توی خیابان ، بدون تبعیض بلند می کنند. زنها را برای تجاوز شدن، مردها را برای تجاوز کردن! من دیشب داشتم تجاوز می کننده می شدم! دیروز بعد از ظهر، حمید – دوست دوران دانشکده و رییس فعلی ام توی روزنامه – گفت که یک دعوتنامه دونفری دارد برای اکران خصوصی فیلم " میم، مثل مادر". گفت می خواسته با همسرش برود و نشده است و قس علی هذا که حالا تو بیا برو! ما هم تا غروب، دونفره شدیم و زدیم به جعده سینما فلسطین. فیلم خوبی بود و اینها، بماند. حدود ساعت 11 شب زدیم بیرون و تا برویم نفر دوم را برسانیم در خانه شان و برگردیم و برسیم زیر پل کالج، شده بود حدودهای نیمه شب. داشتم همان زیر پل کالج پیاده می رفتم سمت میدان فردوسی – معمولا زیر پل ماشین گیر نمی آید – که یکهو توی تاریکی یک ماشین کشید کنار و آمد طرفم. اول می خواستم مسیر بگویم که دیدم یک 206 مشکی است. البته من سیلوی مسافرکش هم دیده ام، اما خوب به هر حال بعید بود طرف با 206 مسافرکشی کند. یک کم با تردید خم شدم طرف پنجره جلو و باز یک کم با تردید گفتم "امام حسین". طرف هم یک کم با ملاحت و باز یک کم با یک لبخند نمکی گفت: «بیا بالا! تا یه جایی می رسونمت.» ما هم رفتیم بالا. کف دستم را که بو نکرده بودم! طرف هنوز دنده دو نزده، شروع کرد که مسیرتان کجاست و کجا می نشینید و کجا بودی و از این حرفها. ما هم داشتیم می گفتیم که مسیرمان سی متری نارمک است و تا الان سر کار بودیم و غیره و ذلک، که دیدم طرف از میدان فردوسی که گذشت، یک گله مسافر را بی خیال رد کرد و رفت. همان موقع ها هم بود که دیدم طرف وقتی می خواهد دنده را عوض کند، دستش هی کش می خورد و می ماسد به بازوی ما! خدایی اش دوزاری ام افتاد تو هول و ولا. حالا همینطور مثل بز دارم حرف می زنم تا سکوت زهره ترکم نکند. نرسیده به متروی دروازه دولت بود که نمی دانم چی گفتم که طرف هرهر زد زیر خنده و تالاپ دستش را زد رو پای ما و اگر فکر می کنید بلافاصله دستش را برداشت، معلوم می شود تا به حال با یک شکارچی شب اُبنه ای برخورد نکرده اید! خلاصه دیدم طرف "دست بردار" نیست و تازه خوش خوشانش شده است و هی می مالد و می خندد و همین جور هم دارد بسامد نوسان دستش را روی پای ما گسترش می دهد و اینها ، که خیلی دوستانه و خنده خنده به دنده ماشین اشاره کردم و گفتم: « البته دنده ماشین اینجاس!» طرف هم دستش را برداشت و خنده خنده گذاشت رو دنده ماشین و در آمد که:«بعله، دنده بزرگ، دنده کوچیک ». دیدم طرف بدجوری شوخی دارد باما! حالا ما هم یک جفت چیزمان چسبیده است زیر گلوی مبارک! خلاصه طرف بالاخره رفت سر اصل مطلب که مجردی یا متاهل. من هم برای یک بار توی زندگیم عقل کردم و گفتم متاهلم و یک بچه هم دارم. این را که گفتم ، طرف یک کم خورد توی پوزه اش و کشید عقب. من هم از هولم شروع کردم به خالی بستن که ای آقا! خوشا دوران مجردی و زن و بچه پدر آدم را در می آورند و این فک و شعرجات! بعد هم از طرف پرسیدم:« شما چی؟ مجردی یا متاهل؟» که گفت مجردم، وبا همان لبخند ملیح مکش مرگ ما! من هم زدم تو اینکه خوش به حالت و فلان و این خزعبلات. حالا همه اش توی این فکر بودم که چطوری همان امام حسین طرف را دک کنم و بدون خونریزی بزنم بیرون. توی همین احوالات ، همان بنده خدایی که دیشب پای ما شده بود ، یک پیام کوتاه فرستاد که شب خوبی بود و از این حرفهای مرسوم. من هم خداخواسته پیام را که خواندم ، همانطور که گوشی را می گذاشتم توی جیبم، گفتم: « فکر کنم همون امام حسین باید پیاده شم. خانومم sms زد که خونه مادرشه، باید برم دنبالشون.» طرف پرسید «امام حسین می شینن؟» من هم گفتم آره و قبل از اینکه طرف دویست تومانی را از دستم بگیرد، دم در خانه مادر زنم بودم! حالا از دیشب تا حالا توی این فکرم که زنها و دخترهای ما چی می کشند توی خیابانهای این مملکت. امنیت روانی ، با عرض معذرت از حضرات مودب ، عملا پشم است . یعنی هر ماشینی طرف سوار شود، همینطور دلش تاپ تاپ می کند که سالم می رسد یا نه ! من را که برای فاعلیت بلند کردند، " اخته نخاع " شدم تا بیایم پایین، وای به حال حضرات مونث که ...! حالا بگذریم از مسلمین و مسلماتی که افتاده اند توی کار کلیه و کبد و قلب و چشم آدمیزاد . راستی، هیچ فکر کرده اید که چرا توی این مملکت، هر کس هر غلطی می خواهد بکند، با ماشین می افتد توی خیابانهای شهر؟! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 19:9 توسط اهورا فرزام
|
|
||