|
|
|
|
|
تا به حال فکر کرده اید که زیباترین جلوه خلقت چیست؟ از نظر من زیباتری
توجه کرده اید؟ شاکله هنر نقاشی است و عینیت مفهوم تفاوت. بنیان تمام لذتهای بشر هم بر مفهوم تفاوت سوار است: سکس۲ را نگاه کنید!
تا به حال دقت کرده اید که اگر همه میوه ها یک طعم و رنگ داشتند، دنیا چقدر مزخرف می شد؟ یا مثلا جهانی را فرض کنید که دریاچه و آسمان و جنگل و کوه و پوست صورت آن دختری که امروز داشتی با نگاه می خوردی اش و غیره و ذلک، همه و همه آبی باشند: خدایی اش عاشق آبی هم که باشی، استفراغت نمی گیرد؟ تفاوت سطح، تفاوت رنگ، تفاوت بو، تفاوت ...،آن قدر برای ما حیاتی هستند که فراموش می کنیم چقدر حیاتی اند: مثل هوا! وقتی هم بحثش بشود، همه کله ها یکهو به سنگینی می زنند و تکان می خورند و دهان باز می کنند که: «خوب معلومه! فلان غول (شما بخوانید شاخ غول) شیکوندی اینو گفتی!» حالا همین مقوله را برای همین حضرات، بیا پیاده کن توی مفاهیم غیر مادی: توی نگرشها، افکار، اعمال و کلا توی مفاهیم انسانی! اگر قبول کرد که تفاوت یک چیز بدیهی است! خدایی اش چرا ما نمی خواهیم قبول کنیم که آدمها با هم متفاوتند و اصلا، باید متفاوت باشند؟! چرا می خواهیم همه مثل ما فکر کنند، مثل ما لباس بپوشند، مثل ما ریش بگذارند و از این چرندیات؟! چرا به اینجا که می رسیم یادمان می رود که اساس خلقت بر تفاوت شکل گرفته است و قشنگی اش هم به همین است؟ چرا از زیبایی اختلاف رنگ گلبرگ و ساقه و برگ، قدرت خداست که آخ و اوخمان را هوا می کند، اما از اختلاف دیگری با خودمان می زنیم تو خاکی کفر و زندقه و این اس و شعرجات رایج؟ چرا ما قبول می کنیم که مزه قرمه سبزی باید با مزه دلمه بادمجان و یتیمچه فرق داشته باشد ، اما قبول نمی کنیم که تو هم حق داری آنجوری باشی که می خواهی، حتی اگر مخالف آنی باشد که من هستم؟ البته من خودم جواب اینهمه چرا را می دانم. اینها را پرسیدم تا دمی تفکر کنید ، باشد که رستگار شوید!
برای اولین بار پی نوشت: 1. قابل توجه یک خواننده خاص: این کنتراست با آن کنتراست فرق دارد گلم! 2. با عرض پوزش از همجنس خواهان گرامی! من "متفاوت" بودن شما عزیزان را به رسمیت می شناسم اما به دلایل فیزیولوژیک از درکش عاجزم، فلذا بدینوسیله به تمام انجمنهای همجنس خواه داخل و خارج ایران اسلامی، اعم از خواهران و برادران، اجازه می دهم که این نظریه را رد، انکار و یا در صورت لزوم برایش تبصره، ماده واحده، بند، زیربند و از این جور چیزها صادر کنند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 23:28 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
بدنش آنقدر رنگ آب ندیده بود که انگار با همان چرکها از شکم ننه اش زده بود بیرون. بر عکس بقیه که یک لحن التماس مانند می چپانند توی صدایشان تا خرت کنند و جیبت را بدوشند، خیلی طلبکارانه توپید که:«یه فال بخرین!» . اول خواستم بی خیالی طی کنم ، نشد. عین شرخر ها ایستاده بود جلویمان و زل زده بهمان که «بخرید!». نمی دانم چرا، ولی من جلوی این بچه ها احساس عجز می کنم. یک جور احساس نکبت حقارت. انگار که شرمنده باشم از حقی که دیگران می خورند، و یا احساس بدبختی از اینکه من به هر حال با او فرق دارم. برای همین هر وقت یکی از همین بچه های چرکمرد آمده است سراغم، موفق شده در پر کردن پاچه ما! دانه ای دویست تومان بود که قرار شد دو تایش را سیصد حساب کند.هر دو را،مرغ عشق خوشگل زرد رنگی که روی دستش نشسته بود ، برایمان کشید بیرون و ...! پسر بچه با چرکهای روی دست و صورتش رفت و ما شروع کردیم به خواندن فالهایمان که اتفاقا هم ،چه بامزه جور درآمد با وضعیت ما و چقدر خندیدیم و کلا پسرک و مرغ عشقش یادمان رفت. یک بار هم اطراف میدان آزادی – چه اسم مسخره ای! – یکی از همین فالی ها آمد سراغمان. او هم یک پسر بچه چرکمرد ژولیده پولیده بود و چقدر خوشگل! آن قدر ناز و تو دل برو و بامزه بود که کف کرده بودیم ، به قول معروف! خوب، اینها که چه؟ ... من با مفهوم عدالت الهی مشکل دارم. با مفهوم جبر و اختیار آخوندی مشکل دارم. خدایی اش صد رحمت به جبرو اختیار مارکسیستی! درکش می کنی، حتی اگر مارکسیست نباشی. می توانی بفهمی "انسان مختار است ، اما در چهارچوب شرایط اجتماعی" یعنی چه! آنجا، خداوندی که برای ماتریالیستها وجود ندارد، قابل درکتر و محسوستر است تا چرندیاتی که اینجا، از آسمان و ریسمان به هم می بافند ، که شرط باورشان هم این است که اول به گوینده ایمان داشته باشی ، بعد به خدا! من روزه نمی گیرم و مدتها از آخرین باری که نماز خواندم می گذرد. دیشب مادرم به طعنه می گفت:« اگه از خدا چیزی نصیبت نشد، شاید از شیطون بشه!». به دوستی می گفتم:« مذهب، تو اشکال امروزی اش – چون من یکی که نمی دانم شکل اولیه مذاهب چطوری بوده است – آدم رو بیشتر از خدا دور می کنه تا نزدیک.» همه اینها چه ربطی به هم داشت؟ ... نمی دانم! خودتان یک کاری اش بکنید! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 1:39 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از اولین چیزهایی که تو جامعه شناسی یادت می دهند این است که انسان و جامعه بی فرهنگ وجود ندارد. یعنی طبق تعریف، هر انسان یا جامعه انسانی ، دارای فرهنگ خاص خود است واین که ما اصطلاحا می گوییم "بی فرهنگ"، در واقع مراد ما بد فرهنگی و یا ندانستن فرهنگ درست در زمینه ای خاص است، و یا یک فرهنگ ابتدایی و از این چرت و پرتها. با این مقدمه که گفتم می شود رفت سر اصل مطلب و آن اینکه: خدایی اش بعضی از این همشهریهای ما ، عجب جانورهای بی فرهنگی هستند! الان چند سال است که ما توی این "واویلا سیتی" مترو داریم؟ شکر خ زهی خیال باطل! هنوز با گذشت 8 سال از افتتاح مترو ، و به قول خود حضرات مترویی، یک میلیارد سفر با این نره غول زیر خاکی، ملت شعور این را پیدا نکرده اند که اول بگذارند مسافران تویی پیاده شوند ، بعد بچپند تو. در ساعات شلوغ، مخصوصا تو ایستگاه توپخانه، به محض اینکه در قطار باز می شود، یک گله بوفالوی زبان نفهم یورش می آورند تو و عین خیالشان هم نیست که ممکن است هزار تا بلا سر پایین تنه و بالا تنه ات بیاید. حالا تو آن وسط هی غر بزن که : "اجازه بدید ما پیاده شیم!" . فایده ندارد که! یا سگ محلت می کنند، یا عین مارموز، یک لبخند "ایکبیری" تحویلت می دهند که از صد تا فحش خواهر و مادر بدتر است در آن شرایط. خدایی اش من هر چه فکر می کنم که مشکل این ملت چیست که همه جایشان باد می دهد، به نتیجه ای نمی رسم.من که محض رضای خدا ، حتی یک مورد هم توی این ملت پیدا نمی کنم که سوهان روان و مایه ضعف اعصاب نباشد. آن وقت بیا ادعا ها را جمع کن که ما توپیم و گلیم و از یک جای سوراخ آسمان "تلپ" شده ایم و نزول اجلال کرده ایم این پایین! آخر ما به چی چی مان اینهمه می نازیم؟! حالا شما هی بگو چرا از کلمات قبیحه استفاده می کنی! خوب مثلا من به جای "یک گله بوفالوی زبان نفهم" ، چه چیزی می توانم بنویسم؟ ها؟ ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 0:7 توسط اهورا فرزام
|
|
||