|
|
|
|
|
"سایه خیال" را قبلا دیده بودم. آن روزهایی که هنوز نمی توانستم صدای "لیونارد کوهن" را روی صحنه مثلا تنها خوری عزت الله انتظامی تشخیص بدهم که آهنگ "I'm your man" را می خواند. داستان ، قصه هزارباره روشنفکر ایرانی است در تعفن آبادی که هیچ سنخیتی با آن ندارد، جز ریشه هایی که تا خرخره توی این خاک رخنه کرده اند. خدا رحمت کند حسین پناهی را ! مثل همیشه نقشهایش، توی این فیلم هم مشنگ می زند و این بار نه با اسم و رسم عاریتی، که خودش است: «حسین پناهی دژکوه». یک شاعر و نویسنده پاپتی اهل کهکیلویه و بویر احمد. حسین می گوید: « وقتی صُب تا شب مجبور باشی واسه یه لقمه نون سگدو بزنی، اونوقت خیالتم می خشکه.» و این نقش یک مکمل شبه مشنگ سه تار زن اهل دل و حافظ می خواهد با بازی حمید جبلی که تصادفا سلاخ هم هست و دو فقره کله پاچه را می دهد به پای یک دیوان حافظ و پنج فقره اش را برای یک سه تار، و تو می مانی که این ارزش هنر را می رساند توی مملکت کله پاچه و قرمه سبزی و باد معده، یا حقارتش را:«اگه حافظم زنده بود، مجبور می شد واسه سازمان ترافیک طرح تلویزیونی بنویسه!» و واقعیت! از قول عبدی، یک روزنامه نگار زپرتی لنگ نان زن و بچه می گفت: « واقعیت اونقدر گسترده اس که وقت خیالبافی واسه آدم نمی ذاره» اما واقعیت این نیست. واقعیت این است که ما شاهد آخرین مهره های تیره دم یک دایناسور مفنگی ماقبل تاریخی هستیم که گنده های نسل قبلی مان ، اولین مهره های دمش بودند که از تیره کمر سر می خوردند پایین. یعنی خیلی وقت است که کلهم اجمعین اشهد مان را خوانده اند و خبر نداریم. این دست و پا زدن به قول عربها، مذبوحانه هم محض پررویی است! اما ... اما چرا این واقعیت مثل قبل آزارم نمی دهد؟! چون می خواهم ریشه بکنم و خاک نویی پیدا کنم برای بارآوری؟ یعنی امیدوار شده ام؟ به چه؟ به اینکه گیاه بومی اینجا را ، بعد از بارور شدن، بکنی و جای دیگری بکاری و دوباره بارور کنی؟ احمقانه نیست؟ شاید، ولی ... امتحانش چه ضرری دارد وقتی که می دانی آخر ماندن خشکیدن است؟ پس ... شاید بشود رفتن را امتحان کرد با ندای halleluiah
I did my best: it wasn't much I'll stand before the lord of song With nothing on my lips but halleluiah*
*آهنگی است از همان لیونارد کوهن ، که اولین بار در کافی شاپ نشر چشمه صدای نافذش را شنیدم و بد جوری حال کردم! دیگر آنجا نرفتم ٬اما شنیدم که حضرات درش را تخته کرده اند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 18:14 توسط اهورا فرزام
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر را سالها پیش گفتم. آن روزها که تازه زده بودم به صحرای شعر شاملو و هنوز آلوده روزمره گی مزخرف زندگی نشده بودم ، و این روزها عجیب این تکه شعر روی زبان و ذهنم می چرخد ! مثل اینکه آن روزها آمده باشد که این روزها به کار بیاید. هوای غربت غمبار هق هق من را فقط خیال پریشان موجها دارند. درون خلسه ی بی تو، ترانه می خوانم چرا که می دانم ترنم تن من در سکوت تنهایی سرود نرم سر انگشت تو نخواهد بود. این روزها ... ، بی خیال! این روزها هیچ خبری نیست!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 1:27 توسط اهورا فرزام
|
|
||