تبليغاتX
یه تیکه به ...
یک تبعید خود خواسته

قبل هر چیز باید یه تسلیت بگم به سیاوش عزیز به خاطر کوچ پدر نازنینش. این خبر، اولین شوکی بود که دیروز بهم وارد شد. باید بگم که باز هم تو یه رفاقت کم آوردم و این بار، به خاطر اینکه تو این شرایط و لحظات سخت تر قبلی، کنارش نبودم. تمام روزهایی رو که  اون شاهد مرگ تدریجی پدرش بود، من فقط می تونستم تو ایمیلهای مسخره ام، بهش دلداری بدم و ...!  ما آدمها هر وقت که باید باشیم، نیستیم.

    دوم اینکه این آخرین پستیه که می ذارم. اگه قسمت شد و از این سوله نکبت زدم بیرون، منم مثل هدیه از یه جای دیگه و یه مردم دیگه می نویسم ، وگرنه شاید نوشتن رو برای همیشه  بوسیدم و گذاشتم کنار، و این بهترین تصمیمه واسه کاری که هیچ فایده ای توش نیست. حالا دیگه تو کوچ کردن مصمم ترم ، که می دونم اینجا هیچ کس نیست که دلش به خاطر خودم، برام تنگ بشه و هیچ کاری نیست که من بتونم و بخوام که انجامش بدم. تحمل غربت، توی غربت آسونتره تا ولایت. خیلی سخته که آدم وسط همزبوناش غریب باشه!

    و سوم ... من همیشه آدمها رو دوست داشتم و دلم واسشون تنگ شده، حتی اونایی رو که اصلا نتونستم ببینم . گاهی اوقات یکدفعه یاد کسی که سالها قبل می شناختمش می افتم و دلم می گیره از اینکه دیگه نمی بینمش. حتی دلم واسه اون مرد اخمویی که قبل پل حافظ آبمیوه فروشی داشت و من هر روز سر راه دفتر قبلی روزنامه، ازش ساندیس می خریدم هم تنگ شده. من هیچ وقت نخواستم عمدا کسی رو برنجونم. نمی دونم چرا این رو نوشتم، شاید چون خیلی ضعیف شدم.  

    و آخر ... به قول اون مرد نابهنگام « آنچه مرا نکشد، بی تردید قویترم خواهد کرد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 12:47  توسط اهورا فرزام  | 

« هر کجا چیز مقدسی دیدید، حتم داشته باشید که عده ای از قبل آن "مقدس" شکمهاشان را پروار می کنند.» این اعتقاد من است. تابو ها را برای این می سازند که انسان را از اوج انسانیت به ذلت بندگی بکشند، حتی اگر آن تابو قلم باشد. من، انسانم و محور همه چیز، و این اساس خلقت من، به عنوان شاهکار خلقت تنها خالق مطلق جهان است.این منم که اخلاق را، عرف را و هر آنچه را که موجب افتخار و یا حتی بندگی من است می سازم، و حتی این منم که به اعمالم  به نام خدا و سایر "مقدسات"، از جمله مذهب و اخلاق، مشروعیت می دهم تا خودم را در پشت هر آنچه که خودم نقدناپذیر و غیر قابل نفوذش کرده ام ، پنهان کنم.

       قلم ، برای من وسیله ای است برای پاره کردن تمام این دلقهای انسان ساخته . وسیله ای برای نمود آنچه که هستم، به دور از تمام آن نقابهایی که دیگران برای پنهان کردن خود می سازند. پس اگر قرار است طغیان کنم، اگر قرار است به زشتیهای همان انسان، به عنوان یک انسان حمله کنم، آنچنان که خودم باشم و بدون هر گونه ریاکاری، چرا باید قلمم دروغی باشد در خدمت آنچه دیگران وسیله کرده اند برای تظاهرات آدم فریبانه، و چرا قلمم نباید بتواند آنچه را که در درونم می جوشد، بازنمایی کند؟!

       ما می نویسیم تا خوانده شویم، تا شناخته شویم، آنچنان که هستیم و من ، همانم که قلمم می گوید. انسانی که تنها مسحور یک چیز است: "انسان". نه آن انسانی که برساخته تخیلات رواقهای رمالان و صوفیان ودیگر تخدیر شده گان است، بلکه انسانی که ماییم، و درست به همین خاطر پست قبلی را حذف نمی کنم. آن هم گوشه ای از من بود که ریشه در من داشت و بهانه ای می خواست برای تولد و با حذفش، گوشه ای از خودم را انکار می کنم و این کاری است که هرگز نخواهم کرد.

      

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 0:39  توسط اهورا فرزام  |