|
|
|
|
|
قبل هر چیز باید یه تسلیت بگم به سیاوش عزیز به خاطر کوچ پدر نازنینش. این خبر، اولین شوکی بود که دیروز بهم وارد شد. باید بگم که باز هم تو یه رفاقت کم آوردم و این بار، به خاطر اینکه تو این شرایط و لحظات سخت تر قبلی، کنارش نبودم. تمام روزهایی رو که اون شاهد مرگ تدریجی پدرش بود، من فقط می تونستم تو ایمیلهای مسخره ام، بهش دلداری بدم و ...! ما آدمها هر وقت که باید باشیم، نیستیم. دوم اینکه این آخرین پستیه که می ذارم. اگه قسمت شد و از این سوله نکبت زدم بیرون، منم مثل هدیه از یه جای دیگه و یه مردم دیگه می نویسم ، وگرنه شاید نوشتن رو برای همیشه بوسیدم و گذاشتم کنار، و این بهترین تصمیمه واسه کاری که هیچ فایده ای توش نیست. حالا دیگه تو کوچ کردن مصمم ترم ، که می دونم اینجا هیچ کس نیست که دلش به خاطر خودم، برام تنگ بشه و هیچ کاری نیست که من بتونم و بخوام که انجامش بدم. تحمل غربت، توی غربت آسونتره تا ولایت. خیلی سخته که آدم وسط همزبوناش غریب باشه! و سوم ... من همیشه آدمها رو دوست داشتم و دلم واسشون تنگ شده، حتی اونایی رو که اصلا نتونستم ببینم . گاهی اوقات یکدفعه یاد کسی که سالها قبل می شناختمش می افتم و دلم می گیره از اینکه دیگه نمی بینمش. حتی دلم واسه اون مرد اخمویی که قبل پل حافظ آبمیوه فروشی داشت و من هر روز سر راه دفتر قبلی روزنامه، ازش ساندیس می خریدم هم تنگ شده. من هیچ وقت نخواستم عمدا کسی رو برنجونم. نمی دونم چرا این رو نوشتم، شاید چون خیلی ضعیف شدم. و آخر ... به قول اون مرد نابهنگام « آنچه مرا نکشد، بی تردید قویترم خواهد کرد.» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 12:47 توسط اهورا فرزام
|
|
||